سلام الان من تو اتاق نشستم و چون فکر میکردم الان بلاگ نویسی کمکم میکنه اومدم و می نویسم . چند روزه که خواب هایی میبینم که خیلی واقعی به نظر میرسن حداقل برای من اینطوره .
شخصیت ها خیلی به دنیای واقعی ربط دارن و حتی خودمم نمیفهمم که خوابه ، فقط وقتی ماجرا خیلی پیچیده میشه و داستانا قاطی میشن میفهمم که تو واقعیت اینا امکان نداره ، نمیدونم آیا معنی خاصی داره یا نه ولی خیلی برام جالبن و نمی دونم برای کسی تا حالا پیش اومده ، مطمئنا پیش اومده ...
بابام داره فیلم میبینه و باید الان آهنگ گوش بدم تا بتونم رو تایپم تمرکز کنم .
خب الان بهتر شد .
فردا عیده ولی این مهم نیست مهم اینه که سال داره عوض میشه و قرن جدید رو شروع خواهیم کرد و مطمئنا اتفاقای جدید ، آدمای جدید و حس های جدید
مامانم رفته بازار تا برای خودش شال و برای من پارچه جلیقه ای که قراره برام بدوزه رو بخره . آخه من نمیفهمم چرا باید به بعضی چیز هاای مضخرف و ساده فکر کنیم مثلا قائده و قانون خاصی وجود داره ؟
من امسال دوازدهمم ، دوازده تجربی ، از حسی که این کلمه بهم میده زیاد خوشم نمیاد
امیدوارم زودتر امسال تموم شه درسته چیز زیادی نمونده ولی این قبول شدن تو امتحان نهایی یه کم درس خوندن میخواد ، من آدم درس نخون و بی خیالی نیستم و نبودم .
باید بگم که تا راهنمایی خیلی بچه آروم و حرف گوش کن و درس خون و باهوش کلاس بودم و راهی که میخواستم برم برام مشخص نبود و این که میخواستم تو این فرصت زندگی کردنی که خدا بهم داده چیکار کنم هم برام روشن و واضح نبود .
تا اینکه تابستون سالی که میخواستم یازدهم برم مسیرم عوض شد یعنی فقط با آشنا شدن و رفتن به یه کلاس ، خودمو پیدا کردم و وقتی واردش شدم گفتم این همون کاریه که به من آرامش میده و تو یه کلام عاشقش شدم . برای همین منتظرم امسال تموم شه زودتر و بتونم عمیق تو کاری که میخوام پیش برم .
یه روزی درموردش حتما مینویسم .
تا الان فکر میکنم کافیه چون بیش از این چیزی برای نوشتن به ذهنم نمیرسه نه که نتونم بنویسم حس میکنم فقط کافیه چون از موضوعاتی که میخوام بگم خیلی شلوغ و مبهم میشه .
خدافظی از این به بعد نمیکنم نمیدونم مطلب های این دستی رو کسی میخونه یا نه ولی برای من مهم نیست چون به این نتیجه رسیدم که باید حرفمو بزنم و مهم اینه گفته باشم و بدونم گفتم ، و آرومم میکنه
منتظرم روزهایی برسه که کلی بتونم بنویسم .
یا علی

بیست و هشت اسفند1400